۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

داستان های باور نکردنی


یه روز یه مرده قبل از اینکه بخوره به نرده به خودش میگه من با این سنم چرا باید هرروز بخورم به نرده؟ 
خلاصه مرده بعد از اینکه دوباره میخوره به نرده میره پیش یه پیرمرده، میگه من هرروز میخورم به نرده،  پیرمرده بهش میگه منم وقتی جوون بودم میخوردم به نرده میدونی چرا؟ مرده میگه نه والا . پیرمرده تا میاد جواب بده اجل مهلتش نمیده و جان به جان آفرین تسلیم میکنه. روحش شاد و یادش گرامی باد .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر