یک روز موسی و عیسی و یحیی رفتند به محضر خداوند متعال رسیدند و دیدند خدا محضر رو بسته و سوپر مارکت زده ، خودشون رو سراسیمه به سوپر مارکت الله رساندن، موسی گفت خدایا سلام عیسی گفت خدایا شکرت یحیی هم چیزی نگفت، موسی گفت ما یه سوال داریم که چند وقته ذهنمون رو مشغول کرده ، خدا گفت زود بپرس موسی مشتری دارم ، موسی گفت خدایا مگه اسم من موسی نیست؟ خدا گفت بله ، مگه اسم اون عیسی نیست؟ خدا گفت بله ، مگه اسم اون یحیی نیست ؟ خدا گفت بله ، مگه آخر اسم همه ما آ نداره ؟ خدا گفت چرا آ داره ، موسی گفت پس چرا آخرش ی گذاشتی ؟ خدا گفت اینجوری حال کردم مشکلی داری ؟ موسی گفت نه بابا چه مشکلی ما اصلا داشتیم از جلو محضرت رد میشدیم دیدیم بستی سوپر مارکت زدی گفتیم یه حالی ازت بپرسیم . حالا هر جور خودت بیشتر حال میکنی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر